خرید بک لینک
یک ماهی بده...این جمله مخصوص دم دمهای غروب پاییز است...مخصوص درخت نارنج...مخصوص کاظم...مخصوص لواشک...خیلی از دمِ غروب های پاییزی بی اختیار یادش می افتم..من و نعیمه...درخت نارنج ...ماهی...کوچه ی پر خاطره ی خانه ی مادربزرگ...آنروز دم دمهای غروب من و نعیمه کاسه ی پر از آب و برگهای خشک درخت نارنج غوطه ور روی آب ...صدای روان و رسای کودکانه که میپیچید زیر طاق کاه گلی کوچه و خنده های ریز ریز از سر شوق...آهای ...ماهی میفروشیم دونه ای صد تومن بزرگاش دیویست تومن...ماهی میفروشیم ...ماهی...ماهی...و یک دفعه کاظم پسرک چهار ساله که دوان دوان آمد ...خوشحال...مشتاق...با یک سکه ی ده تومانی که یکبار از دستش افتاد و برداشت و داد دستم و با لحنی که هنووووز دم دمهای غروب های پاییزی در گوشم طنین انداز است..."یک ماهی بده" با قاشقی ک توی کاسه بود یک ماهی برداشتم...ماهی ای که ماهی  نبود و ماهی ای بود از جنس برگ پاییزی درخت نارنج ...کاظم خوشحال من و نعیمه خوشحال تر...ده تومانی که شد یک لواشک بزرگ زردآلو ...نصف من نصف نعیمه...

برچسب: نویسنده: کیانوش عباسی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:26

صفحه بندی